تبليغاتX
سقف شکسته
حکایت عشقی ما !
 

امروز بر آن شدیم تا شما را محرم اسرار خود قرار داده  و داستان عشقمان را  به روایت تصویر برایتان نقل کنیم این چنین :

 

حکایت عشقی  ما !

 خودنوبس :تصویر کاملا گویا  لذا  بدون شر ح است !

خود نویس: طنز واقعی یعنی  این  !!!!

خودنویس : ما از اینکه اعتراف کنیم  دوست داشتنی نزدیک به عشق ولی سرشار از خودخواهی را تجربه کردیم  بیم نداریم (و جالب اینکه ما شاید چندین بار  طعم این دوست داشتن را (از نوجوانی تا کنون )چشیده باشیم  ولی هنوز عاشق بودن را از بر نشده ایم و بلد نیستیم ! )

و ما اعتراف می کنیم در این فقره  کودن تشریف داریم !

بعدا نوشت خودنویس: روایت تصویریمان را در جایی دیگر آپلود نمودیم تا شاید این چنین بر همگان نمایان شود

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت10:46توسط خودنویس ! |
شوالیه ی سیاه مخابرات !
با توجه به استقبال شما گرامیان از پدیده بودن ما و درک عظیمتان در این فقره ما بر آن شدیم تا تمام رویدادهایی که سر نخی از پدیده بودن ما دارد ، از اوان کودکی تا همین لحظه که چندین موی سپید بر سر داریم برای شما روایت کنیم لذا به سراغ  خاطرات مه گرفته رفته و غبار از چهره ی یکی از آنها بر گرفته و چنین نقل می کنیم :

 در روزگاری که هنوزکالر آیدی به شبکه ی مخابراتی ولات ما شرفیاب نشده بود اتفاقی افتاد که ما اینک و در این لحظه بیش از تمامی جهانیان قدر این مهم  را می دانیم و سپاسگذار مخترع و دستنکاران اجرایی نصب این تکنولوژی برتر هستیم زیرا که  در یکی ازبعداز ظهر های گرم تابستانی آن روزگار وقتی که همه ی اهالی منزل سرگرم کلنجار رفتن با  بستنی های نیمه اب شده ی خود بودن، تلفن منزل  چندین بار به صدا در آمد و ما بر آن شدیم تا اهالی منزل را که سخت مشغولند راحت گذاشته و خود مسئولیت خطیر پاسخ گویی به شخص شخیص آنور خط را بر عهده گیریم لذا از جا برخاسته بستنی به دست به سمت تلفن ضربتی حرکت کرده و گوشی به دست منتظر جناب صدا شدیم !

اما دریغ از کلمه ایی !

لذا کمی لحن گفتمانمان را جدی کرده و با جدیت تمام اعلام داشتیم :بفرمایید ؟

جناب صدا با لحنی آرام و ایضا و دقیقا اسلو موشن   سر به سخن دادن این چنین :

سلام .ان شا الله حالتان خوب اس ببخشین مزاحم اوقات شریف شدم پدرتون تشریف دارند  ( تمام کلمات و  جمله های این مکالمه  را کاملاآرام  کشیده ،و باز هم کشیده ادا کنین تا بتوانید تجسمی نزدیک به واقع از اتفاق در ذهن بپرورانید !این چنین س  لا  م  ان شا الله که حا لتان خوب اس  ب ب خ شین م زاحم او قات شریف  شدم  پ د ر تو ن تش ر یف د ا ر ن د )

از لحن صدا و گفتار مضحک و بی مزه ی جناب صدا تشخیص آشنا داده و دست ایشان را خوانده و سعی در پاتک زدن نموده زیرا که ماچشم ترس گشته بودیم  از آن جهت که (گفتن ندارد اما چندین بار از دست عمو و دایی و پسران وابسته  سر کار رفته بودیم اساسی ! )ما نیز همانند طوطی لحن و گفتار را تقلید کرده درحالی که هر دفعه هم گازی به بستنی آب شده یمان می زدیم و ملچ و ملوچی از روی قصد مرتکب می شدیم تا حال جناب صدا اساسی گرفته و بد شود و پشت دستش را داغ کند برای  چنین خطاهایی،  این چنین پاسخ دادیم :

س لا م .شما  چطو ر ی د ال حم د لله ؟ پ در م ا ن ت شریف دا رند اما  دستشان بند است و دارند بستنی می خورند شما  ام ر تون را بفرمایید؟

در خیال خود بسی خرسندو مست غرور  بودیم به کشف استعداد خود در این زمینه   از آن جهت که این چنین طوطی وار  مقلد خوبی هستیم !

توجه منزل نیز کم کم به گفتگوی ما با جناب صدا جلب شد و همه مشتاق بودند بدانند جناب صدا کیست  و من در ادامه ی صحبتم متوجه ته صدا شده  جناب عمو را تشخیص دادم  .

جناب صدا : یعنی ای شان نمی توا نند صحبت کنند حتی برای لحظه ایی

ما: ن خیر .ایشان نمی توانند  صحبت کنند حتی  برای لحظه ایی !

پدر که حسابی حوصله شان از این گفتگوی کسل کننده سر رفته بود و منتظر بودند تا قصد واقعی تماس گیرنده را بدانند از ما خواستند تمامش کنیم و ما  همان طور که گوشی دستمان بود و برای اینکه به عموی عزیز برسانیم که لو رفته اید و اینبار نه مثل همیشه است اعلام داشتیم :

ای بابا عمو است .غریبه نیس .داره مسخره بازی در می یاره .همه کلمه ها را می کشه و منم دارم اداشو در می یارم خیلی  خنده دار حرف می زنه  شما هم بیایید  گوش کنین !!!

جناب صدا تمام این مکالمات ما با منزل را شنیده و اعلام داشتن :

ش رمنده مزا حم  اوقات شریف شدم به پدر س لا م  بنده را برس ا نید بفر ما یید"  نصر"  ت ما س گرفت  .

با خنده گفتم کی تماس گرفت؟ دست بر دار عمو ! لو رفتی دیگه

جناب صدا: به ایشا ن بفرمایید می شناس ند

با  تردیدو کمی شک  در حالی که هم من و هم جناب صدا  گوشی در دستمان بود  رو به پدر کرده و گفتم : شما نصر می شناسین ؟

پدر : آره .و یهو از جا پریده و فریاد زدن  نصر بود ؟

ما گویی آب جوش بر سرمان ریخته ،از صدای فریاد رعشه به تنمان افتاد و   ببخشیدی آهسته و سرشار از شرمندگی در گوشی زمزمه کرده و گوشی را گذاشتیم و با چهره ایی بر افروخته از خجالت به سمت اتاقمان جاری شدیم و تا چندین  هفته کابوس این واقع  شده بود نقل خوابها و یاد آوری خاطرات  ما  !و هنوز که هنوز است بعد از چندین سال همچنان ریز به ریز مکالمه در یادمان هست و هر باربا یاد آوری این  جریان  عرق سردی بر چهره و صورتمان نمایان می شود از باب شرمساری

بعدها فهمیدیم این جناب نصر دارای شرکت بزرگ تجاری  ویکی از سرمایه داران کله گنده در داخل و خارج از ایران  است و آن شب کاره خیلی مهم و کاری با پدر داشته و لحن و نحوه ی گفتارشان ذاتا این چنین است و قصد هیچ مزاح یا شوخی نداشته

 و باز خدایمان را شاکریم زیرا که گمان به اشنا برده  و فقط طوطی مقلد گشتیم  

  چنان که در آن زمان ما در برخورد با مزاحمان غریبه  ی تلفنی  راه کار دیگری  داشته  و صور اسرافیل می شدیم و با نی لبک و صدای نخراشیده اش فوتی عمیق می دمیدیم  در گوشی تا درسی شود برای خودش و سایرین

و ما مدیون کالر آیدی هستیم به پاس جلوگیری از خطاها و رسوایی های این چنین

و به حق شوالیه ی سیاهی است و نجات دهنده ی رسوایی هایی از این قبیل !

 

و ما کم الکی پدیده نشده ایم !

خود نویس: منتظر باشید .این حکایات تمامی ندارد و بسیارند!
خودنویس:این حکایت آن چنان که باید به دل خود ما ننشست و ما را راضی ننمود .مراتب شرمساری این جانب را جهت  پایین بودن کیفیت پذیرا باشید .

آقا معلم ما  هنوز در تدارک برای سورپرایز کردن شما هستیم . و هنوز در گل مانده ایم. مراتب شرمساری این جانب را دوباره و این بار با آغوش گرم پذیرا باشید .

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت4:0توسط خودنویس ! |
ما پدیده ایم ....
 

ما پدیده ایم

می گویید نه ؟

پس گوش جان را نیوش کنید اندر این حکایت :

حکایت از این قرار است که  ما عادت کرده ایم هر گاه قلمی به دستمان رسید و کاغذی در دسترس نبود و فکرمان هم مشغول بود .روی انگشتانمان بنا به مزاج روحیمان  بند انگشتی های فسقلی و زیبا  رسم کنیم (گاها  نیش تا بنا گوش خندان و گاها غمگین با لبو لوچه ایی آویزان )  و ایضا تبحری خاص در این باب یافته ایم و این امر  مایه ی خرسندی کودکان و نو نهالان و از جمله خوده ماست !

دی ، هنگامی که زانو هایمان را در آغوش کشیده بودیم و گرم صحبت با خانباجی های منزل بودیم ،قلمی به دست ما رسید و ما آن کردیم که نمی باید .

و روی  شصت پایمان بند انگشتی خندانی کشیدیم با موهای ژولی پولی !!

و روی شصت دیگر پایمان بند انگشتی ناراحت و با موهای کاملا مرتب !

و فراموش کردیم  که ما این چنین کردیم .

صبح  بعد از چندین روز طفره رفتن بالاخره مقدمات خرید آماده شد و ما منزل را به قصد خرید ترک نمودیم

ما فقط یک جفت جوراب سوراخ داریم که هر دوی شصت آنها سوراخ است و ما هر دفعه قصد در انهدام این فقره جنس می کنیم به الزایمر دچار شده و فراموش می کنیم .

از قضا امروز همین یک جفت به پست ما خورد و ما نیز چون آنقدر  تنبلیم .ترجیح دادیم امروز از خرید کفش صرف نظر کنیم تا اینکه مجبور نباشیم ۱۶ پله به پایین برگشته به اتاق رفته در کمد را باز کرده از جا جورابی جوراب سالم خارج کرده با عجله ۱۶ پله به بالا رفته به داخل ماشین روانه شده و در داخل ماشین با اعمال شاقه جوراب بپوشیم که ما باز به این مورد  عادت  و علاقه ی شدید داریم .زیرا که بس کیفورمان می کند !

هر آنچه خواستار بودیم خریدیم و چون وقت به اندازه ی کافی باقی مانده بود به چند مغازه ی کفش فروشی هم سر زدیم تا از مدلها دیدن کرده و بعد از ظهر یا روزی دیگر خرید نهایی را انجام دهیم .

اولین مغازه کفش  دلخواه را یافته و محو تماشا و بررسی اش بودیم که مغازه دار از راه رسید و با اصرار و چرب زبانی ما را به امتحان کفش ترقیب کرد و ما به آهستگی به گوش مادرمان زمزمه کردیم که جانم به قربانت ما جورابهایمان سوراخ است و امروز پایمان حاله مساعدی برای خرید کفش ندارد .

مادر که حوصله ی یک روز دیگر همراهی کردن را نداشت گوششان بدهکار ما نشد که نشد و به داخل مغازه رفتن و ما نیز به ناچار  دخول یافتیم .

ما مانده بودیم و نوای بی نوایی و کاسه ی چه کنم ! 

پسرک فروشنده کفش را آماده ی پوشیدن کرد و به جلوی پای ما تعارف نمود و منتظر شد تا ما پای مبارک را به کفش ،میمون کنیم !!!

هیچ راه گریزی نبود .همه منتظر و خیره به پاهای ما بودند .

در یک عملیات ضربتی کفشمان را از پایمان در آوردیم و با صحنه ایی جالب تر رو به رو شدیم

بند انگشتی با نیشخندی مسخره و با موهای ژولی پولی  و به خاطر حس فضولی و شاید هم دقایقی تنفس از سوراخ سرک کشیده بود و من تا نیشخندش را دیدم دیگر تاب نیاورده و فوری او را به داخل راهنمایی کرده و پا را به داخل کفش جدید روانه کردیم .

خدایمان را شاکریم زیرا که در این هنگام فروشنده برای لحظه ایی  روی بر گردانده بود تا رنگی دیگر از آن مدل را نشانمان دهد و ما را از این رسوایی نجات داد .

این بار به خیر گذشته بود تا اینکه فروشنده اصرار کرد که لنگه ی دیگر را نیز حتما به پا کنیم .

هر چه از ما انکار که نه لازم نیس  .از او اصرار

دوباره تمام  آنچه دقایقی پیش بر ما گذشت تکرار شد و این بار وقتی کفشمان را از پایمان بیرون کشیدیم (یا شایدم پایمان را از کفش )

بند انگشتی بد عنقی را دیدیم که بهمان دهن کجی می کرد  گویی از رفتار قبلی ما سخت گرفته بود .

ما بی اعتنا او را نیز سرکوب  و روانه ی آشیانه کرده و  و وقتی فروشنده مطمئن از خرید ما شد  رضایت به در آوردن دادند و دوباره ضربتی اقدام نمودیم !

وقتی به خانه رسیدیم و کفشها را نشان اهالی خانه دادیم و با اشتیاق از ما خواستند تا برایشان امتحان کنیم .تازه سوراخ و بند انگشتی هایمان را رویت کرده و متعجب گشتند از اینکه ما با چه رویی با این وضع به خرید کفش رفته و امتحان نیز نموده ایم !!!!!!

وما مست غرور شده ایم که این کار فقط و فقط از ما بر می آید و لا غیر

زیرا که ما پدیده ایم  !!!!!!

پدیده ایی بی نظیر

خود نویس: ما از املای کلمات :تبحر ،طفره ،انهدام ،انق  مطمئن نیستیم .مراتب شرمساری را اعلام می کنیم که بی سوادیم !

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت1:46توسط خودنویس ! |
فریب خوردگانیم و نداریم غمی !
نمی دانیم چه شد که فریب خوردیم

ما که عاقل و فضیل بودیم (جانه خودمان !!!!!!!!!)

بعید بود فریب خوردن و در گل ماندن

نمی دانم کدام ابلهی ما را به این کار وا داشت (خوب هم می دانم تا جایی که بیاد دارم فردی که در آینه رو به روی ما بود .)

روزی که پرسان پرسان  آدرس بهترین مکان را پرسیدیم و در آخرین پرسش ما را به آشنایی دیرینه معرفی کردند و ما همان دم  فهمیدیم  که باید به سوگ نشینیم زیرا که بر باد رفتیم .

و وقتی که هر آنچه ما گفتیم و او نشنید و هر چه خواستیم نکرد و ما به حکم آشنای دیرینه و بی زبانی سکوت اختیار کردیم و او هر آنچه خواست ،کرد و ما هیچ نگفتیم و حرص خوردیم و بعدها و اینک غبطه خوردیم

وقتی وارد سالن شدیم چهره ی آشنایش راهنمای راهم شد و به سمتش با هزار دلواپسی به راه افتادم و جلویش ایستادم و با لبخند پذیرایم شد و نگاهش را به سر اندرپایم دوخت .

مانتو را در آورده و روسری را از سر برداشته و تمام گیره های آبشار را  در جیب گذاشته و به دعوتش نشستم .

دسته چپاول گرش در میان آبشار با این که باعث آرامش و نوازش بود اما دلواپسم می کرد

برایش  دیکته کردم : فقط قسمت جلوی  آبشار ، آنهم به طریقی که بشود بالا زد و در صورتمان نریزد که ما حساسیت شدید به این قضیه داریم و به  قسمت مواج آبشار  بی اعتنا باش .

از داخل آینه سری تکان داد و همچنان که سرگرم بازی بود و مو های بی زبان ما را با دست، پریشا ن و این ور و آنور می زد و شخم می زد.از داخل آینه  یه آن ماته ما شد  و بعد به روبه روی ما نقل مکان کرد و گفت:

یه مدل جدید فشن هست فیکس چهره ی تو و حالت موهات .خیلی قشنگه .خیلی

تقریبا همون چیزی که خودت می خوای .شایدم بهتر.از من می شنوی این مدل کوتاه کن !!!

تازه فهمیدم حق با من بود و حق دلواپسی داشتم و حرفهایم پشیزی برایش ارزش نداشت و من چه بگویم نه و چه آری او کار خود را خواهد کرد

گفتم هر جور که صلاح می دانید .فقط نکات گفته شده رعایت شود که ما حساسیم

کمی دیگر محو آبشار شد و گفت .حیف است مدل را نصفه و نیمه پیاده کنم .مدل فوق العاده ایی است .خواهی دید

و ما به انتظار نشستیم و زخمی قیچی بی رحم و دستان چپاول گرش شدیم و یه آن به خود آمدیم که گفت :چه طور است ؟

وقتی به آینه نگاه انداختیم که دیگر دیر شده  .. خره از پل گذشته  و کلی هم جفتک زده بود.

ما فکر کردیم هنوز ادامه دارد زیرا که تمام موها را به صورت ریخته بود .

با تعجب گفتیم ؟تمام شد گفت: نه هنوز

کمی خیالمان راحت شد که احتمالا از این پس کمی به آنچه ما خواستیم نزدیک خواهد شد

به سمت میز دیگر رفت  و با یه قوطی تافت به سمتم آمد و تمام موهایم را تارو مار کرد و به نظاره نشست و به به چه چه سر داد و ما با چهره ایی عبوس و گرفته محو خود شدیم .

هر آنچه خواستیم نبودیم و هر آنچه نخواستیم شده ایم

موها به صورت نا مرتب و نا میزان  (مدل ،فشن است دیگر !!!) قسمت انبوهی به داخل صورت ریخته شده (ناسلامتی فشن است دیگر !) دیگر از آبشار طبقه طبقه ی قبلی  خبری نیس و بیشتر شبیه سیب کل کل شده است .

ما فریب خوردیم

ما چوب بی زبانی و رودربایستی خود را خوردیم

حال محکومیم به تحمل این چهره  ی عجیب و غریب که از دیده همه زیبایمان کرده  و از نظر خود شلخته ایی بیش نیستیم که تنها متفاوت و خاص و عجیب و غریب شده ایم و  به جد مدل فوق العاده ایی است  چون بیشتر احساس جوجه تیغی داریم تا زیبایی !!!!!!!!

تا ما باشیم و دیگر هوس این چنین نداشته باشیم و معامله با آشنا نکنیم .

خودنویس : تا چند روز دیگر.... منتظر باشید...خواهید دید

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت11:48توسط خودنویس ! |
سقفی که شکست و تنگه امن ما شد !
 

در حکایت  چنین آمده است که: هر که خربزه بخورد پای لرزش هم خواهد نشست !!!

و ما متحیریم از این جهت که خربزه نخورده به لرز نشسته ایم !

از روزی که سقف این عمارت بر سر ما خراب شد .ما با دنیای جدیدی آشنا شدیم

دنیایی که حتی برای یک لحظه سرک کشیدن در آن نفسمان می گیرد و احساس خفگی می کنیم .

و ترجیحا ما این تنگ بلوری را انتخاب کرده ایم برای در امان بودن از دنیای جدید

و ترجیحا گمشده ایم تا مبادا پیدایمان کنند .هستند کسانی که ما از آنها بیم داریم .

 درست است که تنگ کوچکم  جای دنجی است اما امن نیس و من بیم آن دارم که شکسته شود.

چندی پیش بر آن شدیم تا بنده ایی از بندگان خدا را نفرین خاص کنیم و این چنین شد که دست به سوی آسمان برده و دعا نمودیم :

خدای مهربان  خواهش می کنم  این یارو هرشب کابوسه منو ببینه !!!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت13:58توسط خودنویس ! |
به ! سلام ! اینورا ؟
 

سادگیمو ساده نگیر . زلالیمو  طعنه نزن !

نیمه ی مردادو نگاه ( اوووو ! کجا را نگا  نگا می کنی ؟مرداد ۱۴ روزه تموم شده ! ۲۹ روز هم هست از نیمه اش گذشته ! دیر رسیدی ! نمخواد نگاش کنی ! حالا واسه اینکه ناراحت نشی :)

داغیشو حس کن گله من ! ( اینو که دیگه می تونی حس کنی! چون هنوز داغه !!!

پس اینجا را هم داشته باش :

لحنتو مهربون کنو و شک بگیر از تو صدات

این همه ساده بودنو از من پذیر گل من!

ببین دوست دارم واسم نظر بدی اما اگه نشستی التماست کنم .گول خوردی !

التماس نکن

گوشتو می برم می ذارم کف دستتا !

حالا خود دانی !
 

سلام !

من تازه این وبلاگو می نویسم .

پس تو هم تازه تازه شرو ع کن به خوندن .ضرر کردی سودشو باهم تقسیم می کنیم .

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن :خدایا به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود ، عشق بی هوس ، تنهایی در انبوه ، ودوست داشتن بدون آنکه دوست بداند روزی کن ... امین با رب العالمین دکتر علی شریعتی

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت10:2توسط خودنویس ! |