سقفی که شکست و تنگه امن ما شد !
در حکایت چنین آمده است که: هر که خربزه بخورد پای لرزش هم خواهد نشست !!!
و ما متحیریم از این جهت که خربزه نخورده به لرز نشسته ایم !
از روزی که سقف این عمارت بر سر ما خراب شد .ما با دنیای جدیدی آشنا شدیم
دنیایی که حتی برای یک لحظه سرک کشیدن در آن نفسمان می گیرد و احساس خفگی می کنیم .
و ترجیحا ما این تنگ بلوری را انتخاب کرده ایم برای در امان بودن از دنیای جدید
و ترجیحا گمشده ایم تا مبادا پیدایمان کنند .هستند کسانی که ما از آنها بیم داریم .
درست است که تنگ کوچکم جای دنجی است اما امن نیس و من بیم آن دارم که شکسته شود.
چندی پیش بر آن شدیم تا بنده ایی از بندگان خدا را نفرین خاص کنیم و این چنین شد که دست به سوی آسمان برده و دعا نمودیم :
خدای مهربان خواهش می کنم این یارو هرشب کابوسه منو ببینه !!!!![]()
+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت13:58توسط خودنویس ! |


