ما پدیده ایم
می گویید نه ؟
پس گوش جان را نیوش کنید اندر این حکایت :
حکایت از این قرار است که ما عادت کرده ایم هر گاه قلمی به دستمان رسید و کاغذی در دسترس نبود و فکرمان هم مشغول بود .روی انگشتانمان بنا به مزاج روحیمان بند انگشتی های فسقلی و زیبا رسم کنیم (گاها نیش تا بنا گوش خندان و گاها غمگین با لبو لوچه ایی آویزان ) و ایضا تبحری خاص در این باب یافته ایم و این امر مایه ی خرسندی کودکان و نو نهالان و از جمله خوده ماست !
دی ، هنگامی که زانو هایمان را در آغوش کشیده بودیم و گرم صحبت با خانباجی های منزل بودیم ،قلمی به دست ما رسید و ما آن کردیم که نمی باید .
و روی شصت پایمان بند انگشتی خندانی کشیدیم با موهای ژولی پولی !!
و روی شصت دیگر پایمان بند انگشتی ناراحت و با موهای کاملا مرتب !
و فراموش کردیم که ما این چنین کردیم .
صبح بعد از چندین روز طفره رفتن بالاخره مقدمات خرید آماده شد و ما منزل را به قصد خرید ترک نمودیم
ما فقط یک جفت جوراب سوراخ داریم که هر دوی شصت آنها سوراخ است و ما هر دفعه قصد در انهدام این فقره جنس می کنیم به الزایمر دچار شده و فراموش می کنیم .
از قضا امروز همین یک جفت به پست ما خورد و ما نیز چون آنقدر تنبلیم .ترجیح دادیم امروز از خرید کفش صرف نظر کنیم تا اینکه مجبور نباشیم ۱۶ پله به پایین برگشته به اتاق رفته در کمد را باز کرده از جا جورابی جوراب سالم خارج کرده با عجله ۱۶ پله به بالا رفته به داخل ماشین روانه شده و در داخل ماشین با اعمال شاقه جوراب بپوشیم که ما باز به این مورد عادت و علاقه ی شدید داریم .زیرا که بس کیفورمان می کند !
هر آنچه خواستار بودیم خریدیم و چون وقت به اندازه ی کافی باقی مانده بود به چند مغازه ی کفش فروشی هم سر زدیم تا از مدلها دیدن کرده و بعد از ظهر یا روزی دیگر خرید نهایی را انجام دهیم .
اولین مغازه کفش دلخواه را یافته و محو تماشا و بررسی اش بودیم که مغازه دار از راه رسید و با اصرار و چرب زبانی ما را به امتحان کفش ترقیب کرد و ما به آهستگی به گوش مادرمان زمزمه کردیم که جانم به قربانت ما جورابهایمان سوراخ است و امروز پایمان حاله مساعدی برای خرید کفش ندارد .
مادر که حوصله ی یک روز دیگر همراهی کردن را نداشت گوششان بدهکار ما نشد که نشد و به داخل مغازه رفتن و ما نیز به ناچار دخول یافتیم .
ما مانده بودیم و نوای بی نوایی و کاسه ی چه کنم !
پسرک فروشنده کفش را آماده ی پوشیدن کرد و به جلوی پای ما تعارف نمود و منتظر شد تا ما پای مبارک را به کفش ،میمون کنیم !!!
هیچ راه گریزی نبود .همه منتظر و خیره به پاهای ما بودند .
در یک عملیات ضربتی کفشمان را از پایمان در آوردیم و با صحنه ایی جالب تر رو به رو شدیم
بند انگشتی با نیشخندی مسخره و با موهای ژولی پولی و به خاطر حس فضولی و شاید هم دقایقی تنفس از سوراخ سرک کشیده بود و من تا نیشخندش را دیدم دیگر تاب نیاورده و فوری او را به داخل راهنمایی کرده و پا را به داخل کفش جدید روانه کردیم .
خدایمان را شاکریم زیرا که در این هنگام فروشنده برای لحظه ایی روی بر گردانده بود تا رنگی دیگر از آن مدل را نشانمان دهد و ما را از این رسوایی نجات داد .
این بار به خیر گذشته بود تا اینکه فروشنده اصرار کرد که لنگه ی دیگر را نیز حتما به پا کنیم .
هر چه از ما انکار که نه لازم نیس .از او اصرار
دوباره تمام آنچه دقایقی پیش بر ما گذشت تکرار شد و این بار وقتی کفشمان را از پایمان بیرون کشیدیم (یا شایدم پایمان را از کفش )
بند انگشتی بد عنقی را دیدیم که بهمان دهن کجی می کرد گویی از رفتار قبلی ما سخت گرفته بود .
ما بی اعتنا او را نیز سرکوب و روانه ی آشیانه کرده و و وقتی فروشنده مطمئن از خرید ما شد رضایت به در آوردن دادند و دوباره ضربتی اقدام نمودیم !
وقتی به خانه رسیدیم و کفشها را نشان اهالی خانه دادیم و با اشتیاق از ما خواستند تا برایشان امتحان کنیم .تازه سوراخ و بند انگشتی هایمان را رویت کرده و متعجب گشتند از اینکه ما با چه رویی با این وضع به خرید کفش رفته و امتحان نیز نموده ایم !!!!!!
وما مست غرور شده ایم که این کار فقط و فقط از ما بر می آید و لا غیر
زیرا که ما پدیده ایم !!!!!!
پدیده ایی بی نظیر
خود نویس: ما از املای کلمات :تبحر ،طفره ،انهدام ،انق مطمئن نیستیم .مراتب شرمساری را اعلام می کنیم که بی سوادیم !


