<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سقف شکسته </title>
<link>http://khabekhosh.blogfa.com/</link>
<description>!!!خود نویس !!!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 05 Nov 2008 07:18:06 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ما می خواهیم مدتی نباشیم !</title>
<link>http://khabekhosh.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>سلام !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما برانیم مدتی کمرنگ شویم زیرا این طور که احساسمان می گوید بیش از حد coponeman پر رنگ شدیم و در استفاده ی رنگ اسراف می کنیم زیرا که چیزی برای نوشتن و سودمند بودن نوشتن نداریم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما اعتراف می کنیم که در این لحظه و هم اکنون  کم آورده ایم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما نیازمند خاموشی هستیم !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون از الطاف شما مهربانان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا درودی دیگر بدرود !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Nov 2008 07:18:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khabekhosh&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>khabekhosh</dc:creator>
<guid>http://khabekhosh.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما چگونه ما شدیم !</title>
<link>http://khabekhosh.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>حال که ما به پدیده بودن خود به طور واضح واقف شدیم و شما را هم از این مهم  آگاه ساختیم حیفمان آمد با پدیده ایی شگرف تر و در  مقیاس وسیع تر آشنا یتان نکنیم و آگاهتان نسازیم ( هر چند خود به قدر نیاز و فراتر از آن آگاهید . ) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لذا  امشب بر آنیم تا با شما از سرزمین آبا و اجدادیمان سخن برانیم . لذا به این نکته هم واقفیم که وقتی کارمان از دریا دریا خون گریه کردن می گذرد چاره ایی جز خندیدن نمی ماند !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما مفتخریم در سرزمینی زی می کنیم که  سالهاست خصایص خود را به قدر کفایت و با کیفیت بالا چون مرواریدی در صدف محفوظ داشته ایم  . آن طور که ،هنوز که هنوز است پس از گذشت سالیان دراز دعای کوروش کبیر  مستجاب نشده و کار گر نیفتاده است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کوروش کبیر ،ما بسیار در روی شما خجل هستیم زیرا که کشور مان هنوز با خشکسالی و دشمن و دروغگو سر و کار دارد . نه تنها در امان نیس بلکه روز به روز به شمار این صفت وراثتی ایرانی افزوده می شود و این صفت اینقدر جا افتاده که دیگر خطر تلقی نمی شود ! .سرورم .شرم ساری ما را با آغوش باز پذیرا باش که ما ایرانی هستیم و بی تقصیر !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوشه چشمی از این صفت موروثی : وزیر کشور محترم که مدرک تحصیلی خود را دکترا اعلام کرده و بعدا کاشف به عمل آمد ایشان لیسانس را هم به زور گرفته اند !!!!(وزیر کشور و این چنین ! وای به حال ما و شما ! کوروش همچنان دعاگویمان باش شاید روزی افاقه کند هر چند  چشممان آب نمی خورد !)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اینکه تا به امروز خدا با ما بوده و سرزمین مان نسبت نصبی نزدیکی با لوک خوش شانس داشته شاکریم .و امیدواریم در آینده نیز چنین باشد .زیرا همان طور که واقفین ما همیشه  بی برنامه و  بدون فکر با توکلت علی الله به پیش رفته و خدا را شکر تا به حال هر چند زمین خورده ایم و عقب مانده ایم اما هستیم به حول و قوت الهی ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از آن جهت به آینده امیدواریم زیرا که راهی که در پیش گرفته ایم کم از قبل نداشته و نمونه ایی بی نظیر از صرف  فعل افتضاح با تمامی وزنها است   !(افتضحو یفتضحو افتضاح !!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوشه چشمی از این خوش شانسی : ما بی برنامه  و بدون فکر و استراتژیک ۸ سال دفاع مقدس کردیم و اصلا به روی مبارکمان نیاوردیم که جنگ ، جنگ است نه بچه بازی !!! هزاران شهید نوجوان  که به شوق بازی های کودکانیشان  میدان جنگ را برای آزمودن زور و بازو انتخاب کردن .غافل از اینکه کیو ...کیو ..بنگ... بنگ آن میدان واقعی تر از یک بازی است .هزاران هزار تن خون آلود که شاید اگر کمی فکر و برنامه و آموزش داشتیم حال به جای بالیدن به  تن بی جانشان به وجود بی بدیل آنها می بالیدیم .کسی چه می داند .. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهانم احساس ثناگویی از این سرزمین را در شما بر انگیزم لذا آن روز رایاد آور می شوم که مظهر مکتب سرمایه داری و ابر قدرت لعین شده از سوی ما از فرسنگها فرسنگ فاصله تصمیم به تصرف همسایه ی نگون بخت ما می کند و با هزاران سرباز آموزش دیده و بامهارت  موفق به تصرف می شود ! هزاران سربازی که ملیونها نیاز دارند  غذا و آب و مکان و مهم تر از آن انگیزه !(تو خود حدیثه واقع بخوان از این مجمل (نمیدانیم ضرب المثلمان را  درست بیان نموده ایم یا نه حال شما صحیح آن را با خود زمزمه کنید  ! ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و با شما مرور می کنیم دفاع مقدس خودمان را آن هنگام که در بی سیم سراغ نخودچی کشمش می گرفتن و با اضطراب اعلام می کردن حاجی بچه ها گرسنه اند ! و خدا می داند چند نفر در این کار زار از نیازهای اولیه بشری جان به جان آفرین تسلیم کرده اند قبل از نوشه جان کردن آهن پاره های دست ساز بشری ! .....خدا می داند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما به اینکه کشوری مسلمان هستیم شک نداریم و همچنین به مسلمانی خودمان و برای اعتبار این گفتیمان  سخن حضرت علی را ملاک صحبت خود قرار می دهیم که فرموده اند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر که دو روزش مثل هم بود مسلمان نیس !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; و ما مسلمانیم  چون دو روزمان مثل هم نیست .فقط علاقه ی ما به عقب و عقب ماندگی  باعث شده هر روزمان بد تر از دیروزمان باشد (آخر توقع بی جا هم داریم زیرا که ما  صا ایران نیستیم ! )(واترقیده ایم خیر سرمان !)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما به پدیده بودن سرزمینمان بیش از پدیده بودن خود ایمان داریم چرا که بی هیچ مکتب اقتصادی ،کشتی اقتصاد کشور  را ۳۰ سال در  دریای متلاطم جهان در یک مکان حفظ نموده و خرسندیم از اینکه هنوز غرق نشده ایم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرح این واقع این چنین است که ناخدایانی که به عرشه ی  این کشتی دخول یافته اند  هر یک مسیری و مکتبی را می پسندیده اند و به مزاجشان خوش می آمده لذا سکان کشتی را به همان سمت تابانیده و هدایت می کردند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنی صدر با دید کمونیستی کشتی را به پیش برد !رفسنجانی با مکتب سرمایه داری ما را از راه نیمه رفته ی بنی صدر باز گرداند و مسیرتازه ایی در قطب مقابل او پیمود .خاتمی راه رفسنجانی را با سرمایه داری مدرن پیش برد و حال احمدی نژاد  با دید کمونیستی مسیر تازه ایی در پیش گرفته و به سمت توزیع فقر موجها را می شکافد و به پیش می رود . و پس از بررسی دقیق  و بررسی جغرافیای کشتی می بینیم هنوز بر سر جای خود لنگر انداخته ایم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و پدیده بودن  کشور ما به ثبت رسیده  آنچنان که نقل شده هیچ منتقدی نتوانسته مکتب اقتصادی ایران را تشریح توجیه و بشناسد و مسیری برایش بیابد ! و ما خود هنوز نمی دانیم مسیر کجا است و خواهان رسیدن به کجا ایم !!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما در کار کشورمان مانده ایم که  با عنوانی که معرفی می شود بیگانه است !&lt;BR&gt;اسلامی است در حالی که  مکتب اقتصادی اسلام  سرمایه داری مدرن (مابین کمونیست و سرمایه داری مطلق ) است و هدف اصلی آن کاهش تضاد طبقاتی است  که در حال حاضر رو به سوی کمونیست دارد !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمهوری است و مدعی دموکراسی در حالی که یکی از اصول اولیه و پایه ی دموکراسی آزادی بیان ،روزنامه های خصوصی ، شبکه های خصوصی رادیویی و تلویزیونی است .حال اینکه تمامی آزادی های بیان ما زندانی حکومتند به حکم آنکه حکومت ،مردم است !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما مفتخریم که با اعتماد به نفس کامل کوره راهها و سیاستهای زمین خورده ی کشورهای دیگر را تکرار می کنیم با باور  به این رویای ماخولیایی ناخدایمان که ما تافته ی جدا بافته ایم و شاید برای ما کار ساز افتد !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این چنین است و چنان که ما ، ما شده ایم !!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال که سفره ی دلمان را گشوده ایم  دلمان نمی آید از مقایسه ی کشورمان با کشوری لعین چشم بپوشیم  حال که مجالی نیافتیم این حکایت و ادامه ی حکایت امروزمان  را به روزی دیگر و پستی دیگر موکول می کنیم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودنویس: مردیم از بس خندیدیم !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودنویس: دست روی دلمان نگذارید که خون است ..چه بگوییم که از ماست که بر ماست !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودنویس: لطفا کمی آرامتر و با صدای کمتر قهقه بزنید !!!!!( مردم در خواب غفلت به سر می برند مبادا بد خواب شوند ! سپاسگذارم !)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودنویس : چیزی قرار بود اینجا نوشته شود که بسیار به نظرمان مهم آمد اما متاسفانه فراموش کردیم ! اگر به یاد آوردیم اضافات می دهیم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودنویس :...........&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودنویس: بخت ما اگر بخت بود   دست خر واسه خودش درخت بود !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودنویس:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Oct 2008 18:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khabekhosh&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>khabekhosh</dc:creator>
<guid>http://khabekhosh.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من پولدار شدم ! </title>
<link>http://khabekhosh.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;ما همیشه رویای یک جایزه ی بزرگ را داشته ایم و همیشه نیز انتظارش را می کشیدیم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تا اینکه دی ، در حال سرک کشیدن در ایمیلمان بودیم که به یک ایمیل از شرکت ال جی رسیدیم و تا گشودیم آرزوی خود را محقق شده یافتیم ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;فریادی از سر شوق زده و همه را فرا خواندیم به دیدن این شهر فرنگ و متنی این چنین :&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;با سلام .و قبولي طاعات و عبادات شما&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;دوست عزيز خوشوقتم به اطلاعتان برسانم که شما از طرف کمپاني بزرگ &lt;U&gt;&lt;FONT color=#0000a0&gt;ال جي&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt; برنده &lt;U&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;60ميليون تومان&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt; جايزه نقدي شده ايد. خواهشمنديم براي دريافت جايزه خود فرم ثبت مشخصات برنده جايزه را که در سايت نمايندگي ال جي در ايران موجود مي باشد پر نموده و نسبت به دريافت جايزه خود اقدام نماييد &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;مدارک لازم:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;اسکن صفحه اول شناسنامه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;شماره حساب بانکي بنام خودتان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;شماره برنده: 458495632001544&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;شماره رديف: A74/85&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;شماره پيوست: 78الف/ال جي 5۷96&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;***&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;براي ثبت مشخصات خود بر روي لينک زير کليک نماييد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.lgwinner.com/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;&lt;SPAN class=yshortcuts id=lw_1221045928_0&gt;WWW.LGWINNER.COM&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;توجه داشته باشيد که جايزه نقدي شما به صورت آنلاين به حسابتان واريز خواهد شد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;= &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;با تشکر :تنها نمايندگي ال جي در ايران&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;گلد ايران&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;=&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با ذوق و شوق تمام به طبقه ی همسایه  رفته و پسر همسایه را متقاعد کردیم همراه ما بیاید و برگه شانس ما را رویت کند و نظر کارشناسی بدهد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پسر همسایه با اکراه و با اطمینان از اینکه سر کاریست اجابت کرده و به اتاق ما روان شدند .در این بین مادر پسر همسایه که لازم به ذکر است زنی مهربان هستند و خیلی زیاد به ما لطف دارند نیز ایشان را همراهی کردند و در راه پله ها همسایه ی طبقه بالایی را نیز رویت نموده وبرایشان توضیح داده ، ایشان نیز دخول یافتند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اتاق ما معرکه ایی بود دیدنی . همه کس طرح و نقشه ایی داشت بکر و شنیدنی . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و قبل از هر فکر و طرح رویاگونه ایی تصمیم بر آن شد که با نمایندگی ال جی تماس بگیریم و از صحت و ( نمی دونم چی چی ! ) آن آگاهی کسب کنیم .(زیرا که ۶۰ ملیون کمی دور ازذهن  بود و اگر مبلغ کمتری بود شاید خیلی راحت می پذیرفتیم  ! ) &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;عجالتا شماره ی نمایندگی گلد ایران شهر خود را گرفته و برایشان توضیح دادیم که این چنین است و چنان !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ایشان پس از بررسی مکاشفات ما از پشت خط به این نتیجه رسیدن که بی اطلاع هستن و لازم است با تهران تماس گرفته شود ..شماره ی تهران را گرفته و فلفور تماس حاصل نمودیم ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آن جا نیز حکایت را دوباره نقل کردیم و ایشان تایید نمودن که درست است و این چنین است(جایزه ی بیش از ۶۰ ملیون هم داشته اند ! ) و مبارکتان باشد .ولی پیشنهاد دادن برای اطمینان بیشتر با نمایندگی تبلیغات ال جی  هم تماس بگیریم و شماره ی آنجا را هم دادن &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دیگر ما در پوست خود نمی گنجیدیم و تاگرفتن شماره ی بعدی در ذهنمان دیگر از ۶۰ ملیون خبری نبود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;همه ی اهالی خانه حتی پسر همسایه نیز در تدارک برای خرج کردن این ۶۰ ملیون به تکاپو افتادن  . پسر همسایه که به تازگی خودرویی اختیار کرده و تصمیم دارد مزدوج شود شدیدا التماس دعا داشت و ما چون دیدیم امر خیر است ۱۰ ملیون برایشان کنار گذاشتیم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آن پسر همسایه ی فسقلیمان که دهانش بوی شیر می دهد و ۵ -۶سالی به سن ما بدهکار است . دندان طمع را گرد کرده و با وقاحت تمام جلوی ما قد علم کرده و فرمودن :&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ما از خود گذشتگی کرده شما را به همسری اختیار می کنیم . در زندگی مشترک مهم تفاهم است که این ۶۰ ملیون میان ما این مهم ( تفاهم) را ایجاد خواهد کرد و من این از خود گذشتگی را از آن جهت می کنم که این پول دست نا اهل نیوفتد و آقایی بالای سرتان باشد !!!! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در حین این فرمایشات گران مایه و افکار پلید ما نیز شماره ی نمایندگی تبلیغات را با سماجت تمام ردیال می کردیم تا شاید آزاد شود و جواب گو .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از بعد از تماس دوم که میخ این جایزه محکم شده بود افکار ما هم نزدیک به واقع شد و جدی تر نسبت به خرج این چرک کف دست اندیشه کردیم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;می شد اصلا این پول را نادیه گرفت و همه اش را خرج خوش گذرانی و سفر به دور دنیا کردو فقط خاطراته خوبش را به یادگار نگه داریم &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یا نه بهتر بود خانه ایی می خریدیم و کرایه می دادیم و هر ماه کرایه هاش را سر مایه گذاری می کردیم برای روز مبادا !!!!!!!!!                                                                                                                       &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یا نه بهتر بود در بانک سرمایه گذاری کنیم .سوده بیشتری داشت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;۱۰ میلیون که به پسر همسایه داده بودیم ۱۰ میلیون هم برای کارهای خیر و خدا پسندانه کنار گذاشته بودیم ولی باز با آن ۴۰ میلیون  هم می شد حس ملیونری داشت هر چند دیگر میلیون ارزش چندانی ندارد اما اینکه یک شبه میلیونر شوی همیشه لذت بخش است .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بالاخره تماس حاصل شد و ما تا لب به سخن گشودیم که آری این چنین است حکایت ما :صدا آمد که ای وای ! سایت شرکت ال جی هک شده و این پیام از طریق هکر فرستاده شده و در حال پیگیری هستن !!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آری این چنین است دوستان: &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;عمارت با شکوه  رویاهایمان ویران شد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;با احساسات و رویایمان بازی شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و ما شاکی خصوصی هستیم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شاکی خصوصی خدایمان که چرا ، که  واقعا چرا اینگونه خدایی می کند و با عواطف و آرزوهای ما این چنین بازی می کند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اما دی برای  ساعتی احساسی متفاوت تجربه کردیم و از این بابت باز مثله همیشه شاکر خدایمان هستیم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و در پایانه شب نیز بی نصیب نمانده و پوله جیبیمان را با تاخیر دریافت نمو دیم . هر چند میلیونر نشدیم اما نسبت به روز قبل پولدار شدیم !!!!  &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و ما هم چنان  برنده  شدن جایزه ایی بزرگ را چشم در راهیم   !&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و اگر از حال و روزه امروزمان جویا می شوید باید ابراز کنیم  :&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حاله مال باخته ایی داریم که ۶۰ میلیون از سرمایه اش را یک شبه از دست داده است !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 09:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khabekhosh&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>khabekhosh</dc:creator>
<guid>http://khabekhosh.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت عشقی  ما !</title>
<link>http://khabekhosh.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز بر آن شدیم تا شما را محرم اسرار خود قرار داده  و داستان عشقمان را  به روایت تصویر برایتان نقل کنیم این چنین : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;حکایت عشقی  ما !&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sharemation.com:80/farzaneh19882004/i27v3n.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خودنوبس :تصویر کاملا گویا  لذا  بدون شر ح است !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خود نویس: طنز واقعی یعنی  این  !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودنویس : ما از اینکه اعتراف کنیم  دوست داشتنی نزدیک به عشق ولی سرشار از خودخواهی را تجربه کردیم  بیم نداریم (و جالب اینکه ما شاید چندین بار  طعم این دوست داشتن را (از نوجوانی تا کنون )چشیده باشیم  ولی هنوز عاشق بودن را از بر نشده ایم و بلد نیستیم ! )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ما اعتراف می کنیم در این فقره  کودن تشریف داریم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدا نوشت خودنویس: روایت تصویریمان را در جایی دیگر آپلود نمودیم تا شاید این چنین بر همگان نمایان شود &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Sep 2008 07:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khabekhosh&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>khabekhosh</dc:creator>
<guid>http://khabekhosh.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شوالیه ی سیاه مخابرات !</title>
<link>http://khabekhosh.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>با توجه به استقبال شما گرامیان از پدیده بودن ما و درک عظیمتان در این فقره ما بر آن شدیم تا تمام رویدادهایی که سر نخی از پدیده بودن ما دارد ، از اوان کودکی تا همین لحظه که چندین موی سپید بر سر داریم برای شما روایت کنیم لذا به سراغ  خاطرات مه گرفته رفته و غبار از چهره ی یکی از آنها بر گرفته و چنین نقل می کنیم : 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در روزگاری که هنوزکالر آیدی به شبکه ی مخابراتی ولات ما شرفیاب نشده بود اتفاقی افتاد که ما اینک و در این لحظه بیش از تمامی جهانیان قدر این مهم  را می دانیم و سپاسگذار مخترع و دستنکاران اجرایی نصب این تکنولوژی برتر هستیم زیرا که  در یکی ازبعداز ظهر های گرم تابستانی آن روزگار وقتی که همه ی اهالی منزل سرگرم کلنجار رفتن با  بستنی های نیمه اب شده ی خود بودن، تلفن منزل  چندین بار به صدا در آمد و ما بر آن شدیم تا اهالی منزل را که سخت مشغولند راحت گذاشته و خود مسئولیت خطیر پاسخ گویی به شخص شخیص آنور خط را بر عهده گیریم لذا از جا برخاسته بستنی به دست به سمت تلفن ضربتی حرکت کرده و گوشی به دست منتظر جناب صدا شدیم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما دریغ از کلمه ایی ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لذا کمی لحن گفتمانمان را جدی کرده و با جدیت تمام اعلام داشتیم :بفرمایید ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جناب صدا با لحنی آرام و ایضا و دقیقا اسلو موشن   سر به سخن دادن این چنین :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام .ان شا الله حالتان خوب اس ببخشین مزاحم اوقات شریف شدم پدرتون تشریف دارند  ( تمام کلمات و  جمله های این مکالمه  را کاملاآرام  کشیده ،و باز هم کشیده ادا کنین تا بتوانید تجسمی نزدیک به واقع از اتفاق در ذهن بپرورانید !این چنین س  لا  م  ان شا الله که حا لتان خوب اس  ب ب خ شین م زاحم او قات شریف  شدم  پ د ر تو ن تش ر یف د ا ر ن د )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از لحن صدا و گفتار مضحک و بی مزه ی جناب صدا تشخیص آشنا داده و دست ایشان را خوانده و سعی در پاتک زدن نموده زیرا که ماچشم ترس گشته بودیم  از آن جهت که (گفتن ندارد اما چندین بار از دست عمو و دایی و پسران وابسته  سر کار رفته بودیم اساسی ! )ما نیز همانند طوطی لحن و گفتار را تقلید کرده درحالی که هر دفعه هم گازی به بستنی آب شده یمان می زدیم و ملچ و ملوچی از روی قصد مرتکب می شدیم تا حال جناب صدا اساسی گرفته و بد شود و پشت دستش را داغ کند برای  چنین خطاهایی،  این چنین پاسخ دادیم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;س لا م .شما  چطو ر ی د ال حم د لله ؟ پ در م ا ن ت شریف دا رند اما  دستشان بند است و دارند بستنی می خورند شما  ام ر تون را بفرمایید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در خیال خود بسی خرسندو مست غرور  بودیم به کشف استعداد خود در این زمینه   از آن جهت که این چنین طوطی وار  مقلد خوبی هستیم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توجه منزل نیز کم کم به گفتگوی ما با جناب صدا جلب شد و همه مشتاق بودند بدانند جناب صدا کیست  و من در ادامه ی صحبتم متوجه ته صدا شده  جناب عمو را تشخیص دادم  .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جناب صدا : یعنی ای شان نمی توا نند صحبت کنند حتی برای لحظه ایی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما: ن خیر .ایشان نمی توانند  صحبت کنند حتی  برای لحظه ایی !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر که حسابی حوصله شان از این گفتگوی کسل کننده سر رفته بود و منتظر بودند تا قصد واقعی تماس گیرنده را بدانند از ما خواستند تمامش کنیم و ما  همان طور که گوشی دستمان بود و برای اینکه به عموی عزیز برسانیم که لو رفته اید و اینبار نه مثل همیشه است اعلام داشتیم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای بابا عمو است .غریبه نیس .داره مسخره بازی در می یاره .همه کلمه ها را می کشه و منم دارم اداشو در می یارم خیلی  خنده دار حرف می زنه  شما هم بیایید  گوش کنین !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جناب صدا تمام این مکالمات ما با منزل را شنیده و اعلام داشتن :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ش رمنده مزا حم  اوقات شریف شدم به پدر س لا م  بنده را برس ا نید بفر ما یید&quot;  نصر&quot;  ت ما س گرفت  .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خنده گفتم کی تماس گرفت؟ دست بر دار عمو ! لو رفتی دیگه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جناب صدا: به ایشا ن بفرمایید می شناس ند &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با  تردیدو کمی شک  در حالی که هم من و هم جناب صدا  گوشی در دستمان بود  رو به پدر کرده و گفتم : شما نصر می شناسین ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر : آره .و یهو از جا پریده و فریاد زدن  نصر بود ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما گویی آب جوش بر سرمان ریخته ،از صدای فریاد رعشه به تنمان افتاد و   ببخشیدی آهسته و سرشار از شرمندگی در گوشی زمزمه کرده و گوشی را گذاشتیم و با چهره ایی بر افروخته از خجالت به سمت اتاقمان جاری شدیم و تا چندین  هفته کابوس این واقع  شده بود نقل خوابها و یاد آوری خاطرات  ما  !و هنوز که هنوز است بعد از چندین سال همچنان ریز به ریز مکالمه در یادمان هست و هر باربا یاد آوری این  جریان  عرق سردی بر چهره و صورتمان نمایان می شود از باب شرمساری &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدها فهمیدیم این جناب نصر دارای شرکت بزرگ تجاری  ویکی از سرمایه داران کله گنده در داخل و خارج از ایران  است و آن شب کاره خیلی مهم و کاری با پدر داشته و لحن و نحوه ی گفتارشان ذاتا این چنین است و قصد هیچ مزاح یا شوخی نداشته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; و باز خدایمان را شاکریم زیرا که گمان به اشنا برده  و فقط طوطی مقلد گشتیم  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  چنان که در آن زمان ما در برخورد با مزاحمان غریبه  ی تلفنی  راه کار دیگری  داشته  و صور اسرافیل می شدیم و با نی لبک و صدای نخراشیده اش فوتی عمیق می دمیدیم  در گوشی تا درسی شود برای خودش و سایرین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ما مدیون کالر آیدی هستیم به پاس جلوگیری از خطاها و رسوایی های این چنین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به حق شوالیه ی سیاهی است و نجات دهنده ی رسوایی هایی از این قبیل !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ما کم الکی پدیده نشده ایم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خود نویس: منتظر باشید .این حکایات تمامی ندارد و بسیارند! &lt;BR&gt;خودنویس:این حکایت آن چنان که باید به دل خود ما ننشست و ما را راضی ننمود .مراتب شرمساری این جانب را جهت  پایین بودن کیفیت پذیرا باشید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقا معلم ما  هنوز در تدارک برای سورپرایز کردن شما هستیم . و هنوز در گل مانده ایم. مراتب شرمساری این جانب را دوباره و این بار با آغوش گرم پذیرا باشید . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Sep 2008 00:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khabekhosh&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>khabekhosh</dc:creator>
<guid>http://khabekhosh.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما پدیده ایم ....</title>
<link>http://khabekhosh.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما پدیده ایم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گویید نه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس گوش جان را نیوش کنید اندر این حکایت :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حکایت از این قرار است که  ما عادت کرده ایم هر گاه قلمی به دستمان رسید و کاغذی در دسترس نبود و فکرمان هم مشغول بود .روی انگشتانمان بنا به مزاج روحیمان  بند انگشتی های فسقلی و زیبا  رسم کنیم (گاها  نیش تا بنا گوش خندان و گاها غمگین با لبو لوچه ایی آویزان )  و ایضا تبحری خاص در این باب یافته ایم و این امر  مایه ی خرسندی کودکان و نو نهالان و از جمله خوده ماست !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دی ، هنگامی که زانو هایمان را در آغوش کشیده بودیم و گرم صحبت با خانباجی های منزل بودیم ،قلمی به دست ما رسید و ما آن کردیم که نمی باید . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و روی  شصت پایمان بند انگشتی خندانی کشیدیم با موهای ژولی پولی !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و روی شصت دیگر پایمان بند انگشتی ناراحت و با موهای کاملا مرتب !&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و فراموش کردیم  که ما این چنین کردیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح  بعد از چندین روز طفره رفتن بالاخره مقدمات خرید آماده شد و ما منزل را به قصد خرید ترک نمودیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما فقط یک جفت جوراب سوراخ داریم که هر دوی شصت آنها سوراخ است و ما هر دفعه قصد در انهدام این فقره جنس می کنیم به الزایمر دچار شده و فراموش می کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از قضا امروز همین یک جفت به پست ما خورد و ما نیز چون آنقدر  تنبلیم .ترجیح دادیم امروز از خرید کفش صرف نظر کنیم تا اینکه مجبور نباشیم ۱۶ پله به پایین برگشته به اتاق رفته در کمد را باز کرده از جا جورابی جوراب سالم خارج کرده با عجله ۱۶ پله به بالا رفته به داخل ماشین روانه شده و در داخل ماشین با اعمال شاقه جوراب بپوشیم که ما باز به این مورد  عادت  و علاقه ی شدید داریم .زیرا که بس کیفورمان می کند ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر آنچه خواستار بودیم خریدیم و چون وقت به اندازه ی کافی باقی مانده بود به چند مغازه ی کفش فروشی هم سر زدیم تا از مدلها دیدن کرده و بعد از ظهر یا روزی دیگر خرید نهایی را انجام دهیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین مغازه کفش  دلخواه را یافته و محو تماشا و بررسی اش بودیم که مغازه دار از راه رسید و با اصرار و چرب زبانی ما را به امتحان کفش ترقیب کرد و ما به آهستگی به گوش مادرمان زمزمه کردیم که جانم به قربانت ما جورابهایمان سوراخ است و امروز پایمان حاله مساعدی برای خرید کفش ندارد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر که حوصله ی یک روز دیگر همراهی کردن را نداشت گوششان بدهکار ما نشد که نشد و به داخل مغازه رفتن و ما نیز به ناچار  دخول یافتیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما مانده بودیم و نوای بی نوایی و کاسه ی چه کنم ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسرک فروشنده کفش را آماده ی پوشیدن کرد و به جلوی پای ما تعارف نمود و منتظر شد تا ما پای مبارک را به کفش ،میمون کنیم !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ راه گریزی نبود .همه منتظر و خیره به پاهای ما بودند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در یک عملیات ضربتی کفشمان را از پایمان در آوردیم و با صحنه ایی جالب تر رو به رو شدیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بند انگشتی با نیشخندی مسخره و با موهای ژولی پولی  و به خاطر حس فضولی و شاید هم دقایقی تنفس از سوراخ سرک کشیده بود و من تا نیشخندش را دیدم دیگر تاب نیاورده و فوری او را به داخل راهنمایی کرده و پا را به داخل کفش جدید روانه کردیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایمان را شاکریم زیرا که در این هنگام فروشنده برای لحظه ایی  روی بر گردانده بود تا رنگی دیگر از آن مدل را نشانمان دهد و ما را از این رسوایی نجات داد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بار به خیر گذشته بود تا اینکه فروشنده اصرار کرد که لنگه ی دیگر را نیز حتما به پا کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر چه از ما انکار که نه لازم نیس  .از او اصرار &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره تمام  آنچه دقایقی پیش بر ما گذشت تکرار شد و این بار وقتی کفشمان را از پایمان بیرون کشیدیم (یا شایدم پایمان را از کفش )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بند انگشتی بد عنقی را دیدیم که بهمان دهن کجی می کرد  گویی از رفتار قبلی ما سخت گرفته بود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما بی اعتنا او را نیز سرکوب  و روانه ی آشیانه کرده و  و وقتی فروشنده مطمئن از خرید ما شد  رضایت به در آوردن دادند و دوباره ضربتی اقدام نمودیم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی به خانه رسیدیم و کفشها را نشان اهالی خانه دادیم و با اشتیاق از ما خواستند تا برایشان امتحان کنیم .تازه سوراخ و بند انگشتی هایمان را رویت کرده و متعجب گشتند از اینکه ما با چه رویی با این وضع به خرید کفش رفته و امتحان نیز نموده ایم !!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وما مست غرور شده ایم که این کار فقط و فقط از ما بر می آید و لا غیر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیرا که ما پدیده ایم  !!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدیده ایی بی نظیر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خود نویس: ما از املای کلمات :تبحر ،طفره ،انهدام ،انق  مطمئن نیستیم .مراتب شرمساری را اعلام می کنیم که بی سوادیم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 22:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khabekhosh&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>khabekhosh</dc:creator>
<guid>http://khabekhosh.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فریب خوردگانیم و نداریم غمی !</title>
<link>http://khabekhosh.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>نمی دانیم چه شد که فریب خوردیم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما که عاقل و فضیل بودیم (جانه خودمان !!!!!!!!!) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعید بود فریب خوردن و در گل ماندن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم کدام ابلهی ما را به این کار وا داشت (خوب هم می دانم تا جایی که بیاد دارم فردی که در آینه رو به روی ما بود .)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی که پرسان پرسان  آدرس بهترین مکان را پرسیدیم و در آخرین پرسش ما را به آشنایی دیرینه معرفی کردند و ما همان دم  فهمیدیم  که باید به سوگ نشینیم زیرا که بر باد رفتیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و وقتی که هر آنچه ما گفتیم و او نشنید و هر چه خواستیم نکرد و ما به حکم آشنای دیرینه و بی زبانی سکوت اختیار کردیم و او هر آنچه خواست ،کرد و ما هیچ نگفتیم و حرص خوردیم و بعدها و اینک غبطه خوردیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی وارد سالن شدیم چهره ی آشنایش راهنمای راهم شد و به سمتش با هزار دلواپسی به راه افتادم و جلویش ایستادم و با لبخند پذیرایم شد و نگاهش را به سر اندرپایم دوخت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مانتو را در آورده و روسری را از سر برداشته و تمام گیره های آبشار را  در جیب گذاشته و به دعوتش نشستم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دسته چپاول گرش در میان آبشار با این که باعث آرامش و نوازش بود اما دلواپسم می کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برایش  دیکته کردم : فقط قسمت جلوی  آبشار ، آنهم به طریقی که بشود بالا زد و در صورتمان نریزد که ما حساسیت شدید به این قضیه داریم و به  قسمت مواج آبشار  بی اعتنا باش .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از داخل آینه سری تکان داد و همچنان که سرگرم بازی بود و مو های بی زبان ما را با دست، پریشا ن و این ور و آنور می زد و شخم می زد.از داخل آینه  یه آن ماته ما شد  و بعد به روبه روی ما نقل مکان کرد و گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه مدل جدید فشن هست فیکس چهره ی تو و حالت موهات .خیلی قشنگه .خیلی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا همون چیزی که خودت می خوای .شایدم بهتر.از من می شنوی این مدل کوتاه کن !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه فهمیدم حق با من بود و حق دلواپسی داشتم و حرفهایم پشیزی برایش ارزش نداشت و من چه بگویم نه و چه آری او کار خود را خواهد کرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم هر جور که صلاح می دانید .فقط نکات گفته شده رعایت شود که ما حساسیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمی دیگر محو آبشار شد و گفت .حیف است مدل را نصفه و نیمه پیاده کنم .مدل فوق العاده ایی است .خواهی دید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ما به انتظار نشستیم و زخمی قیچی بی رحم و دستان چپاول گرش شدیم و یه آن به خود آمدیم که گفت :چه طور است ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی به آینه نگاه انداختیم که دیگر دیر شده  .. خره از پل گذشته  و کلی هم جفتک زده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما فکر کردیم هنوز ادامه دارد زیرا که تمام موها را به صورت ریخته بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تعجب گفتیم ؟تمام شد گفت: نه هنوز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمی خیالمان راحت شد که احتمالا از این پس کمی به آنچه ما خواستیم نزدیک خواهد شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به سمت میز دیگر رفت  و با یه قوطی تافت به سمتم آمد و تمام موهایم را تارو مار کرد و به نظاره نشست و به به چه چه سر داد و ما با چهره ایی عبوس و گرفته محو خود شدیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر آنچه خواستیم نبودیم و هر آنچه نخواستیم شده ایم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موها به صورت نا مرتب و نا میزان  (مدل ،فشن است دیگر !!!) قسمت انبوهی به داخل صورت ریخته شده (ناسلامتی فشن است دیگر !) دیگر از آبشار طبقه طبقه ی قبلی  خبری نیس و بیشتر شبیه سیب کل کل شده است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما فریب خوردیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما چوب بی زبانی و رودربایستی خود را خوردیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال محکومیم به تحمل این چهره  ی عجیب و غریب که از دیده همه زیبایمان کرده  و از نظر خود شلخته ایی بیش نیستیم که تنها متفاوت و خاص و عجیب و غریب شده ایم و  به جد مدل فوق العاده ایی است  چون بیشتر احساس جوجه تیغی داریم تا زیبایی !!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا ما باشیم و دیگر هوس این چنین نداشته باشیم و معامله با آشنا نکنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودنویس : تا چند روز دیگر.... منتظر باشید...خواهید دید &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Sep 2008 08:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khabekhosh&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>khabekhosh</dc:creator>
<guid>http://khabekhosh.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سقفی که شکست  و تنگه امن ما شد !</title>
<link>http://khabekhosh.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در حکایت  چنین آمده است که: هر که خربزه بخورد پای لرزش هم خواهد نشست !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ما متحیریم از این جهت که خربزه نخورده به لرز نشسته ایم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از روزی که سقف این عمارت بر سر ما خراب شد .ما با دنیای جدیدی آشنا شدیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنیایی که حتی برای یک لحظه سرک کشیدن در آن نفسمان می گیرد و احساس خفگی می کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ترجیحا ما این تنگ بلوری را انتخاب کرده ایم برای در امان بودن از دنیای جدید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ترجیحا گمشده ایم تا مبادا پیدایمان کنند .هستند کسانی که ما از آنها بیم داریم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; درست است که تنگ کوچکم  جای دنجی است اما امن نیس و من بیم آن دارم که شکسته شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چندی پیش بر آن شدیم تا بنده ایی از بندگان خدا را نفرین خاص کنیم و این چنین شد که دست به سوی آسمان برده و دعا نمودیم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدای مهربان  خواهش می کنم  این یارو هرشب کابوسه منو ببینه !!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Sep 2008 10:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khabekhosh&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>khabekhosh</dc:creator>
<guid>http://khabekhosh.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به ! سلام ! اینورا ؟</title>
<link>http://khabekhosh.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سادگیمو ساده نگیر . زلالیمو  طعنه نزن !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیمه ی مردادو نگاه ( اوووو ! کجا را نگا  نگا می کنی ؟مرداد ۱۴ روزه تموم شده ! ۲۹ روز هم هست از نیمه اش گذشته ! دیر رسیدی ! نمخواد نگاش کنی ! حالا واسه اینکه ناراحت نشی :)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داغیشو حس کن گله من ! ( اینو که دیگه می تونی حس کنی! چون هنوز داغه !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس اینجا را هم داشته باش :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحنتو مهربون کنو و شک بگیر از تو صدات &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این همه ساده بودنو از من پذیر گل من!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببین دوست دارم واسم نظر بدی اما اگه نشستی التماست کنم .گول خوردی ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;التماس نکن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوشتو می برم می ذارم کف دستتا !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا خود دانی !&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من تازه این وبلاگو می نویسم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس تو هم تازه تازه شرو ع کن به خوندن .ضرر کردی سودشو باهم تقسیم می کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;----------------------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن :خدایا به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود ، عشق بی هوس ، تنهایی در انبوه ، ودوست داشتن بدون آنکه دوست بداند روزی کن ... امین با رب العالمین دکتر علی شریعتی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 06:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khabekhosh&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>khabekhosh</dc:creator>
<guid>http://khabekhosh.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
